جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷


مباد روزي ...
در رثاي ابراهيم لطف الهي
اين آدمي زاده عجب طرفه معجوني است.چه زود فراموش مي كند و چه زود به هر شرايطي خو مي كند.در اين ميان انسان ِ ايراني گويا فراموش كارتر است.از دل مشروطه خواهي اش،چكمه هاي رضاخاني بيرون مي آيد و از درون ِ استقلال و آزادي خواهي اش استبداد ي مذهبي. وعده و وعيدها را زود از ياد مي برد و فاصله ي ِ از ياد بردن اش گاهي يك طلوع و غروب ِ افتاب هم به طول نمي انجامد.وعده هاي ِ زندگاني ِ رايگان را رايگان به باد ِ نسيان مي سپارد و خصم ِ جان اش را به راحتي آرام ِ روان مي پندارد.چه بي زارم از اين ،مردم را نا آگاه گمان بردن كه خود نيز از همين مردمانم.از اين مردماني كه قرون بسيار با آن ها زيسته ام و رسم ِ نامردمي را با آن ها خون گريسته ام.با ما گفته بودند: / ان كلام مقدس را / با شما خواهيم اموخت، / ليكن به خاطر آن / عقوبتي جان فرساي را / تحمل مي بايدتان كرد ./ عقوبت جان كاه را چندان تاب آورديم / آري / كه كلام مقدس ِ مان / باري / از خاطر گريخت!(احمد شاملو)
امشب بغض ِ قرن ها نا مرادي و ستم را مويه مي كنم.مي گريم براي ِ ابراهيم لطف الهي.(مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم).ما در سده ها ناكامي و شكست به چه زشتي ها كه خو نكرديم.به خاك و خون ِمان كشيد اسكندر.از ياد برديم.تركان جان ِمان ستاندند و فراموش كرديم.اعراب فريب ِ مان دادند و سفره هامان به يغما بردند؛برج و بارو برايشان گشوديم.مغولان تاراجمان كردند،آنان را محمد خدابنده پذيرفتيم و خم بر ابرو نياورديم. .(مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم).در بندمان كردند،حيرت كرديم،گفتيم بيش از اين نمي توانند و ما جان سخت تر از آنيم.به بند و رسن عادت كرديم .(مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم) .گويا قرار است امروز به رايگان جان دادن ِ عزيزانمان نيز عادت كنيم و آن را به راحتي فراموش كنيم.به نفير ِ مرگ دل نسپاريم.به آن عادت نكنيم.آن را به خاطره ها نسپاريم.جان ِ آدمي است اين.جاني برتر از تمامي ِ باورهاي ِ ناكجا آبادی. از همين گوشت و پوست و استخوان سخن مي گويم.از نفس ِ ابراهيم لطف الهي. (مباد روزي كه حرمت ِ جان ِ ادمي را فراموش كنيم).به اين نَفَس بريدن ها خو نكنيم.هيچ آرماني برتر از همين دم و بازدم ها نيست كه نامش زندگي است.آرمان ِ ما زندگي است و امروز ابراهيم نفس كشيدن را فراموش كرده است .يعني از يادش برده اند.ديروز زهرا و پريروز عزت.تا فردا در سايه ي ِ نسيان ِ ما دار بر كه افتد. زندگي را از ياد نبريم.فراموش نكنيم تا "ابليس ِ پيروز مست، سور ِ عزاي ِ ما را بر سفره ننشيند".(مباد روزي كه حرمت جان ِ ادمي را فراموش كنيم).از همين گوشت و پوست و استخوان سخن مي گويم از ابراهيم لطف الهي.
نوشته شده توسط :بهزاد مهرانی

۴ نظر:

nima گفت...

سلام
بابا تو تند تند مینویسی.
من مداد تراشم رو گم کردم.
;)

سهند گفت...

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم...

نرگس گفت...

آنکس که از خوبی میگفت به بدی گرفتار شد..

سحر گفت...

وبلاگ جالبی داری ..ازاین بابت که تحت تاثیر هیچ کجا نمینویسی..خودتی ..و با شجاعت این خودِخود را به نمایش می گذاری..برایت آرزوی موفقیت میکنم..