سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

نامه ای به بازجویم ۱...

دلم برای تو هم تنگ میشود گاهی ...تو که برایم کشف فاجعه دیگری بودی در پشتِ ابهامِ کثیف این انقلاب ..موج صدایت چون ماشه ای کشیده شده آرام و سنگین از میان سلولهای تنم گذر می کرد و جمله هایت در احتضاری طولانی به گوش می رسید : " دستهایت هرگز از زیر چادر بیرون نیاید " هنوز چون لالایی مرگ در گوشم است
لحنت لحنِ منحوس رهبری ، گویی کمدی وار اَدایش را در میآوردی ..ولی ادا نبود صدا از جان شیفته ات برمی خاست یا شاید از ناگزیریِ بردگی ات ..
دور دورِ سید خندان بود ..سیدِ خندان هیچ کاره بود .. بیست ملیون به یک هیچ کاره رأی داده بودند
گفتی به زبان غیر خودیها می نویسی گفتم قلم که خودش می نویسد مستاصل زمزمه کردی:" قلم انسان را نشانه می رود "
از ماموریتهایت که می گفتی زجرِ تسلیم به یک اشاره، ضربه می زد به بطن جان نا آگاهت ،ولی شرط بقا همین بود ..تو می گفتی ...
گفتی:" من محضر امام را درک کردم" کلامت ولی بار سنگین لغاتی بود که به دوش می کشیدی ولی میکشیدی شرط بقا همین بود
از زهر آگین لحظات زندگی ات گفتی ..گفتی که بی هیچ عشق و امید می گذرد ولی رسالت سختی ست حقانیت آنچه که بر عهده داریم!
گفتی درد ضربه های تن مرا تو هم حس می کنی تو ازاد می شوی آخر در سپیده دمی تکراری یا ظهری بی آفتاب اما من هستم تا ابد... زندانبانم من... رسالت سختی ست آنچه که بر عهده دارم!
از جان کندنت گفتی وقتِ بر دار شدنِ متهم ..بر دار کردن شرط بهشت بود ..
من ولی زجه ات را دیدم ..اشکت را حتی... از پشت چشم بند متعفن ،اندیشه ات را دیدم که حسرتِ آزادی بود
خون از گلویت می چکید در جدال بین بُعد انسانی ات با حقانیت رسالت سختی که بر عهده داشتی..همچون گلوی گوسفند قربانی به زیر تیغ جهالت ..
اشک کشف دردآلودروایت دیگری بود ازانقلاب در مغز کوچک پر آشوبم که از شیار گونه ام می گذشت و در می آمیخت با خون گلویت ... خونابه ای می ساخت از جنس خونابه های دهه شصت ... تعزیه خونابه را تماشا می کردم از زیر چشم بند متعفن ..که گفتی :"دستهایت ... " و من با شتابی گیج و منگ خودم را سانسور کردم
من خوب می دانستم تو را سرِ باز گفتن کدامین مصیبت است
من اشتباه گرفته بودم... قربانی انقلاب تو بودی نه من ..تو که قدرت اندیشیدنت را ربوده بودند .. جرأتت را حتی... تو که محکوم بودی تا ابد به باور حقانیت رسالت ننگینی که بر عهده داشتی ..تو که محکوم بودی ابدی به باور بهشت ..و شرط بهشت آن بود که می کردی با درد و نفرین ..
می باختی همه آنچه که می توانستی داشته باشی و نداری ...دلم برای تو هم تنگ می شود گاهی...

۱۳ نظر:

آسیه گفت...

محشر بود..باور نمیکنی ولی اشک منم در آوردی ..لعنت به تاریخ ما

مهرداد گفت...

چه روح بزرگی ..دیدن واقعه از این دریچه یه بزرگواری خاص و یه دید منطقی می خواد..

کیوان گفت...

جالب بودتا حالا این برداشت و از کسایی که بازداشت اطلاعات بودند نشنیدم

ناشناس گفت...

jarian chie ? shosteshu maghzi shodi ? bazjuaie paste ettelaat del tang shodan daran? in dokhtara az noe siasishunam film hendian

narges گفت...

az in babat ke ina hamashun pastan hich shaki nis amma inke to amightar az mamul didi jaie tahsin dare

مینایی گفت...

عالی بود.کاش خود اون باز جو هم قد تو درک وتقابل داشت در ضمن خانم نمیشه آدرس اینترنتی و وبلاگمون و بذاریم اینجا یه فکری بکن

مینایی گفت...

منظورم درک متقابل بود اشتباه تاپی..ببخشید

sikn گفت...

...

زهره گفت...

تحلیل تازه ای بود از یه اطلاعاتی ولی خوب همشون همچنان اون بعد انسانی نمونده براشون که اینطوری درگیر بشن یا نظر من اینه شاید

المیرا گفت...

حیف قلمِت که ساب بره واسه نوشتن از این لاشخوره فراموش کن همه چیز و بذار پشت سر اگه ایران بودی تو این جهنمی که ما دست و پا می زنیم و جرات جیک زدنم نداریم قدر موقعیتتو می دونستی ول کن گذشت رو برو دنبال زندگی شخصیت که بر من و تو در اختیار نگشادهست

Leila گفت...

..

Leila گفت...

are, badbakhttar az ma onha hastand ke hipnotizm shode kalam khaenan hastand bahat ham aghide hastam

Leila گفت...

fekr mikoni rahi baraye bidar kardaneshan hast, man kheyli vaghte behesh fekr mikonam.in yeki az mohemtarin rahhaye nejat hast.