Friday، April 23، 2010
Saturday، April 03، 2010
Thursday، January 28، 2010
...Han säger
Jag är A och O..början och slutet..åt den som törstar ska jag som en gåva ge att dricka ur källan med livets vatten(!ens mage kommer kanske spricka ut men den är ändå en helig gåva!!), och den som vinner seger,jag ska vara hans gud(!inte hennes!vi tjejer slipper!!)..men de som är berusade,kära,lögnare,otrogna,fega,otuktiga,..alla som har begått vad avskyvärt är, ska få sin del i den sjön som brinner med eld och svavel!!!
Frågan som möjligtvis kan ställas här :Vem ska äntligen vara i paradiset Gud? ..och så har vi ju där inne som handflata..vad man har tråkigt där
föredrar jättegärna helvetet där alla mina kompisar ska samlas...vi ses...
Ett stycke av Gudsbluffar ...mitt favorit stycke
Friday، January 15، 2010
اولین آرزو...
از بچگی حسرت یه چال داشتم رو گونه چپم.
وقتی هم که تو بازی با همکلاسی ام "لاله آوند" ازبالای نیمکت پرت شدم پایین و گوشه نیمکت عمیق نشست تو لُپم ،فرداش زودی باهاش آشتی کردم..جای تیزی نیمکت رو لُپم همون بود که خواسته بودم....
وقتی بزرگتر شدم حسرت های زیادی تو همون گودی، چال شد و من یادم رفت که اولین آرزوم همین چال گونه بود....
وقتی هم که تو بازی با همکلاسی ام "لاله آوند" ازبالای نیمکت پرت شدم پایین و گوشه نیمکت عمیق نشست تو لُپم ،فرداش زودی باهاش آشتی کردم..جای تیزی نیمکت رو لُپم همون بود که خواسته بودم....
وقتی بزرگتر شدم حسرت های زیادی تو همون گودی، چال شد و من یادم رفت که اولین آرزوم همین چال گونه بود....
Thursday، January 07، 2010
نُستالوژی

باز باران با ترانه
باگوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو
دور می گشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستانهای نهانی
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابر ها را
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران
وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی
پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی ،خواه تیره
خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
هست زیبا
باگوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو
دور می گشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستانهای نهانی
رازهای زندگانی
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابر ها را
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران
وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی
پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی ،خواه تیره
خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
هست زیبا
Friday، December 11، 2009
Friday، November 27، 2009
نفسی اگر بر من ماند فردا تاریک روشن سپیده را بر خاطرم چفت خواهم کرد،سیب آویخته به درخت را از بلاتکلیفی رها می کنم، مرور می کنم آن شادمانی بی دلیلی را که در کودکی مزه کردم،طوری از کنار دنیا عبور خواهم کرد که تر دامن و آلوده نشوم ،بدی هایم را در زلال چشمانتان خواهم شست ،و خلق تنگ تان را چون نیکی دور خیال ماندگاری بر سیاهی چشمانم آویزان خواهم کرد...
مثل یک پنج وارونه ارادتمند همه شما چه دور و چه نزدیک...
اشتراک در:
پیامها (Atom)